X
تبلیغات
دختر عمه & دختر دایی

دختر عمه & دختر دایی

صفحه ی نخست | آرشيو | پست الکترونیک | خروجی وبلاگ

:)

تو تاکسی داشتم sms میزدم یه بابایی زل زده بود به صفحه موبایلم داشت sms های منو دوستمو دنبال میکرد ...بحث داشت دخترونه میشد دیگه.....دیدم ول کن نیس لامصب تازه داره براش جالب میشه...آخه هی کلشو میاورد پایین تر...خلاصه خیلی آروم و عادی یه جوری که کسی شک نکنه  تایپ کردم :

"!:/ kalato bekesh kenar guosfand" هیچی دیگه.... یارو ریلکس روشو کرد اونور...

کلاً به نظر من باید با این حرکات فرهنگی جامعه رو اصلاح کرد!

نظریه بدم آیا ؟آدم داغون از اول داغون نبوده ! داغونش كردن...آدم آرومم همينطور...آدم عصبيم همينطور...
ولي آدم بيشعور از اوّلش بيشعور بوده!بی فرهنگ هم همینطور......


نوشته شده توسط مرضیه در پنجشنبه شانزدهم آذر 1391 ساعت 3:7 | لینک ثابت |

پروفسور حسابی

از قول پروفسور حسابی نقل شده است ؛ روزی در آخر ساعت درس، یکی از دانشجویانم که دانشجوی دوره دکترا و اهل نروژ بود از من پرسید :

استاد! شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟

فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود.
من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم.
به آن دانشجو گفتم :

جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد!


نوشته شده توسط مرضیه در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391 ساعت 17:17 | لینک ثابت |

یک شب با زنی دیگر

پس از سالها زندگی مشترک، از همسرم خواستم که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت برو ولی برگشتی دارم برات.
زن دیگری که میخواستم باهاش بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم.
آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیرمنتظره را نشانه یک خبر بد میدانست. به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.
آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.
ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میکند، به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند.
من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم. هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم...
وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.
چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.
کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.
هیچ چیز در زندگی مهمتر از خانواده نیست ،زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.

نوشته شده توسط مرضیه در چهارشنبه سوم خرداد 1391 ساعت 19:55 | لینک ثابت |

«مرد» واقعا موجود بینوایی است

چون وقتی به دنیا می آید می پرسند: حال مادرش چطور است؟ هنوز چشم باز نکرده ختنه اش میکنند

به سن بلوغ میرسد توی سرش میزنند تا خودشو جمع کنه درسش تمام یا ناتمام باید بره سربازی

بعدش اگر زن بخواد که بهش میگند هیز، اگر زن نگیره بهش میگند لاابالی و ولگرد و عذب

وقتی ازدواج می کند، همه می گویند: عجب عروس قشنگی!

وقتی بچّه اش کاره ای می شود می گویند: از زحمات مادری است !

اگر آدم بدی بشه بهش میگند بی پدر اگر یکی یه جایی آشغال بریزه میگند بر پدرت لعنت کمترین فحشمون شده پدرسگ و یا پدر سوخته اگر یارو یه کار خفنی بکنه میگیرند پدرشو در میارند وقتی بمیرد می گویند: بیچاره زن و بچش ... !


نوشته شده توسط مرضیه در چهارشنبه سوم خرداد 1391 ساعت 19:49 | لینک ثابت |

نمایی جدید از کوه معروف

تصویر زیر رو حتما دیدید: 

کوهیه تو آمریکا که در سال ۱۹۴۱ کنده کاری شده و صورت ۴ رییس جمهور آمریکا رو نشون میده!

جرج واشنگتن، توماس جفرسون، تئودور روزولت و آبراهام لینکن.

 ولی نمای زیبای پشت این کوه رو تا به حال ندید!

دوست دارید ببینید؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ساعت 14:57 | لینک ثابت |

!!!


چندسال پیش یکروز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که:« ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر».

رفتم خواستگاری؛ دختر پرسید: « مدرک تحصیلی ات چیست »؟ گفتم:« دیپلم تمام »! گفت:« بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه ».

رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم ......برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ پدر دختر پرسید:« خدمت رفته ای »؟ گفتم:« هنوز نه »؛ گفت:« مردنشده نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی ».

رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ مادر دختر پرسید:« شغلت چیست »؟ گفتم: « فعلا کار گیر نیاوردم »؛ گفت:« بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار ».

رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند:« سابقه کار می خواهیم »؛

رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند:« باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ». دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: « باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم ». برگشتم؛

رفتم خواستگاری؛ گفتم: « رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی ». گفتند:« برو جایی که سابقه کار نخواهد ».

رفتم جایی که سابقه کار نخواستند. گفتند:« باید متاهل باشی ». برگشتم؛

رفتم خواستگاری؛ گفتم:« رفتم جایی که سابقه کار نخواستند گفتند باید متاهل باشی ». گفتند:« باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی ». رفتم؛ گفتم:« باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم ». گفتند:« باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم ».

.

.

.

برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم!

نوشته شده توسط مرضیه در شنبه نوزدهم فروردین 1391 ساعت 11:34 | لینک ثابت |

پاسخ جالب انیشتین به خواستگارش

می گویند "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت به " البرت اینشتین " که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !

اقای " اینشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم .واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !


نوشته شده توسط مرضیه در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ساعت 2:14 | لینک ثابت |

پ ن پ ...

* مامور آمار اومده دم مجتمعمون. میگه این جا همین ۴ طبقه است؟

میگم پ ن پ ۵ طبقه است. یه طبقه اش رو hidden کردیم ...

 

* پلیس می خواسته ماشین یه نفرو با جرثقیل بلند کنه. صاحبش میاد میگه می خواین ببرینش؟

پلیس میگه: پ ن پ می خوایم بلند کنیم زیرشو جارو بزنیم

 

* نصف شب با جیغ از خواب پریدم. به داداشم میگم کابوس دیدم، خواب جن دیدم! میگه: آخی، تو خواب ترسیدی؟

میگم پ ن پ جنه ترسید، بیدار شدم واسش آب قند درست کنم

 

* سگم رو بردم پیش دامپزشک. منشیش میگه سگتون مریضه؟

میگم پ ن پ خودم هاری گرفتم، سگم گفت آشنا داره منو آورد این جا معالجه کنه

 

* به دوستم میگم این لینک هایی که دادی همشون خرابه! میگه یعنی باز نمیشه؟

میگم پ ن پ روشون کپک زده باید بریزیمشون دور!

 

* به دوستم زنگ زدم میگم ماشینم روشن نمیشه. میگه استارت می زنی روشن نمیشه؟

میگم پ ن پ وقتی ازش خواهش می کنم روشن نمیشه

 

* نفس نفس زنون خودم رو رسوندم به اتوبوس. راننده میگه می خوای سوار شی؟

میگم پ ن پ اومدم سفر خوشی رو براتون آرزو کنم

 

* جناب سرهنگ برگشته میگه: خدمت که تموم بشه میری دیگه؟

میگم پ ن پ به خاطر حفظ ارزش های نظام و آرمان های امام راحل ۱۸ ما دیگه تمدیدش می کنم.

 

* بردم داداشم رو رسوندم کلاس برگشتم... مامانم میگه رسوندیش؟

میگم پ ن پ انداختمش تو چاه، اینم پیرهنشه

 

* لپ تاپم رو بردم نمایندگیش. میگم ضربه خورده کار نمی کنه. یارو میگه ضربه فیزیکی؟

میگم پ ن پ یه کم بی محلی کردم ضربه روحی خورده

 

* رفتم ساعت سازی به یارو میگم ساعتم کار نمی کنه. می پرسه یعنی درستش کنم؟

میگم پ ن پ باهاش صحبت کن سر عقل بیاد بره سر کار


نوشته شده توسط مریم در جمعه پنجم اسفند 1390 ساعت 21:5 | لینک ثابت |

عمه ی عطار نیشابوری!!

خنده بازار

     از طرف مدرسه به پسرداییم گفتن برو درباره ی «عمه ی عطار» تحقیق بنویس. کل فامیل رو بسیج کرد که درباره ی عمه ی عطار مطلب جمع کنن... آخرشم اصلا به هیچ جا نرسیدیم. اصلا هیچ منبعی درباره ی خانواده ی پدری عطار پیدا نمی شد.

     زنداییم رفته مدرسه داد و بیداد ، که این چه تحقیقیه به بچه های مردم می دین؟ عمه ی عطار به چه درد بچه می خوره آخه؟! مدیر مدرسه هم گفته خانم موضوع تحقیق اصلا عمه ی عطار نبوده، ائمه ی اطهار بوده!!!


نوشته شده توسط مریم در جمعه پنجم اسفند 1390 ساعت 19:0 | لینک ثابت |

گشت ارشاد گربه ها !!!

گشت ارشاد در بین گربه ها هم راه اندازی شد ...



نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ساعت 14:52 | لینک ثابت |

می تونی یه مورد ترسناک تو عکس پیدا کنی؟!!!


نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ساعت 0:25 | لینک ثابت |

مسائل ریاضی حا نشدنی

شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود، یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آن را به عنوان تکلیف منزل برای هفته بعد داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل کرد و به کلاس آورد.

استاد به کلی مبهوت شد زیرا آن دو را به عنوان دو نمونه از مسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود.


نوشته شده توسط مرضیه در دوشنبه دهم بهمن 1390 ساعت 16:25 | لینک ثابت |

امان از لحظه ی غفلت که شاهدم هستی!

چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم. پس از انتخاب شیرینی، برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقای صندوقدار مردی حدودا ۵۰ ساله به نظر می رسید. با موهای جوگندمی، ظاهری آراسته، صورتی تراشیده و به قولدوستان “فاقد نشانه های مذهبی! ”به هر حال…، هنگام توزین شیرینی ها، اتفاقی عجیب افتاد! اتفاقی که سالهاست شاهدش نبودم. حداقل در شهر گناهان کبیره (تهران) مدتها بود که چنین چیزی را ندیده بودم. آقای شیرینی فروش جعبه را روی ترازوی دیجیتال قرار داد، بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد. یعنی در واقع وزن خالص شیرینی ها را به دست آورد. سپس وزن خالص را در قیمت شیرینی ضرب کرد و خطاب به من گفت: ”3۸۰۰ تومان قیمت شیرینی به اضافه 100 تومان پول جعبه می شود به عبارت 390۰ تومان ”نمی دانم مطلع هستید یا خیر! ولی سایر شیرینی فروشیهای شهرمان، جعبه را هم به قیمت شیرینی به مردم می فروشند و اصلا راستش را اگر بخواهید بیشترشان معتقدند که بیش از نیمی از سودشان از این راه است. اما فروشنده مذکور چنین کاری نکرد. شیرینی را به قیمت شیرینی فروخت و جعبه را به قیمت جعبه. کاری که شاید در ذهن شمای خواننده عادی باشد ولی در این صنف و در این شهر به غایت نامعمول و نامعقول! رودربایستی را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسیدم: “چرا این کار را کردید؟!! ”ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا دید، اشاره کرد که گوشم را نزدیک کنم. سرش را جلو آورد و با لحن دلنشینی گفت: ” وای بر کم فروشان! داد از کم فروشی! امان از کم فروشی! “

پرسیدم: “یعنی هیچ وقت وسوسه نمی شوید؟!! هیچ وقت هوس نمی کنید این سود بی زحمت را….” حرفم را قطع می کند: “چرا! خیلی وقتها هوس می کنم. ولی اینرا که می بینم…” و اشاره می کند به شیشه میز زیر ترازو.چشم می دوزم به نوشته زیر شیشه: “خدایا, امان از لحظه غفلت که شاهدم هستی! ” چیزی درونم گر می گیرد. ما کجاییم و بندگان مخلص خدا کجا! حالم از خودم بهم می خورد. هزار بار تصمیم گرفته ام آدمها را از روی ظاهرشان طبقه بندی نکنم و به آنها بر چسب نزنم. ولی باز روز از نو و روزی از نو. راستی ما کم فروشی نمی کنیم؟ کم فروشی کاری، کم فروشی تحصیلی، گاهی حتی کم فروشی عاطفی! کم فروشی انسانی…

خدایا امان از لحظه غفلت که شاهدم هستی

نوشته شده توسط مرضیه در شنبه بیست و ششم آذر 1390 ساعت 21:53 | لینک ثابت |

کوچولوترین دختر...

 

کندی که 7 سال پیش هنگام تولد 1.2 کیلو بود هنوز کوچولو است و لقب ریزترین دختر کوچولوی جهان را با چهره بسیار دوست داشتنی به خود اختصاص داده است. وی اینک 7 ساله بوده و 7 کیلو وزن دارد.
عکس هایی بسیار جالب از عجیب ترین
 دختر دنیا www.taknaz.ir
عکس هایی بسیار جالب از عجیب ترین
 دختر دنیا www.taknaz.ir
عکس هایی بسیار جالب از عجیب ترین
 دختر دنیا www.taknaz.ir
عکس هایی بسیار جالب از عجیب ترین
 دختر دنیا www.taknaz.ir
عکس هایی بسیار جالب از عجیب ترین
 دختر دنیا www.taknaz.ir
عکس هایی بسیار جالب از عجیب ترین
 دختر دنیا www.taknaz.ir
عکس هایی بسیار جالب از عجیب ترین
 دختر دنیا  www.taknaz.ir
عکس هایی بسیار جالب از عجیب ترین
 دختر دنیا www.taknaz.ir
عکس هایی بسیار جالب از عجیب ترین
 دختر دنیا www.taknaz.ir





نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ساعت 14:38 | لینک ثابت |

سالگرد ازدواج سمانه جون

ازدواج تنها پیوند زمینی‌ست که در آسمان‌ها بسته می‌شود.


سمانه جون، 15 آذر چهارمین سالگرد پیوند زیبایتان مبارکباد.

http://www.mihanrooz.com/wp-content/uploads/2011/03/sms-ezdevaj.jpg


نوشته شده توسط مرضیه در سه شنبه پانزدهم آذر 1390 ساعت 21:48 | لینک ثابت |

پرسه در حوالی زندگی...

آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود.

اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم.  با يك كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت. قبول نكردم ! راست اش تحمل اش را نداشتم...

 بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند : در پاريس خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشيم.  اما وقتي گفتند يكي از آنها در نه سالگي در تصادفي كشته ميشود. گفتم حرف اش را هم نزنيد !

 بعد قرار شد كلوديا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر.   اما كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد.قبول كردم.

حالا كلوديا- همين كه كنارم ايستاده است - مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي است...

 اما من اهميتي نميدهم. مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد. با سرطان و تصادف...

 كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نميدانند...


پرسه در حوالی زندگی، روایت مصطفی مستور، عکس از مارسین گورسکی- Marcin Goroski- از لهستان -


نوشته شده توسط مرضیه در چهارشنبه نهم آذر 1390 ساعت 1:41 | لینک ثابت |

عشق ورزی

روزي مردي، عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند. او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد، اما عقرب بار ديگر او را نيش زد.رهگذري او را ديد و پرسيد: “براي چه عقربي را که نيش مي زند، نجات مي دهي؟”

 مرد پاسخ داد: “اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم.” چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتا نيش مي زند؟

 عشق ورزي را متوقف نساز. لطف و مهرباني خود را دريغ نکن، حتي اگر ديگران تو را بيازارند.


نوشته شده توسط مرضیه در شنبه پنجم آذر 1390 ساعت 17:40 | لینک ثابت |

پـَـَـ نــه پـَـَــــ

روي نيمکت توي پارک ، روزنامه دستمه ... يارو اومده ميگه ... روزنامه ميخوني ؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ سبزي خريدم نميدونم لاي کدوم صفحه گذاشتم

تو صف بربري نوبتم شده يارو ميگه بربري ميخواي ؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ  اومدم از شاگردت تايپ ياد بگيرم

بنده خدا چاقو خورده در حد بنز داره ازش خون ميره برديمش اورژانس پرستار ميگه اوردين بستري کنين؟ ميگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ اورديم خون بده بريم


نوشته شده توسط مرضیه در دوشنبه سی ام آبان 1390 ساعت 18:10 | لینک ثابت |

فندق میخوری ؟


يک روز توي اتوبوس يک پيرزنه از ته اتوبوس مياد به راننده ميگه مادر خسته نباشي فندوق ميخوري ؟ راننده ميگه دستت درد نکنه مادر ميگيره شروع ميکنه خوردن ...

نيم ساعت بعد دوباره پيرزنه مياد ميگه مادر فندوق ميخوري ؟ راننده ميگه دستت درد نکنه مادر دوباره ميگيره و شروع ميکنه خوردن .....

دوباره نيم ساعت بعد پير زنه مياد ميگه مادر فندوق ميخوري ؟ راننده ميگه مادر جون شما که دندون نداري چرا انقدر فندوق خريدي آخه ؟

پيرزنه ميگه ننه من از شوکولاتايه دورش خوشم مياد !


نوشته شده توسط مرضیه در دوشنبه سی ام آبان 1390 ساعت 18:8 | لینک ثابت |

موضوع انشا: توافت‌های ایران و خارج

 
پدرم همیشه می‌گوید " این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند" البته من هم می‌خواهم درسم را بخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سمانه در جمعه ششم آبان 1390 ساعت 2:34 | لینک ثابت |